آدم‌ها عجیبن.

به عنوان يك دوست مى نويسم. چون تو از همه بيشتر در قلب ماجرا بودى. و از اون هم خبر دارى.
من امروز كم آوردم.
يك چيزى به شدت كمه. نه مى تونم باهاش حرف بزنم نه هيچ ارتباط ديگه اى. و بدتر از همه اينه كه نتونستم علت اصلى اين ماجراها رو بفهمم. شايد اگه مى دونستم راحت تر باهاش كنار مى اومدم. تمام شبانه روز دارم تلاش مى كنم زندگى نرمالمو داشته باشم. دانشگاه برم، سر كلاس حواسم جمع باشه. درسامو بخونم. سر كار برم. جلو بقيه بروز ندم. حالم خوب به نظر بياد. حتى جلو اون چند نفرى كه مى دونن هم نمى خوام نشون بدم كه هنوز نياز به زمان دارم. بد اخلاق شدم. تحملم كم شده.
اميد به زندگى ٠ .
همش حرفاش تو كله ام مى چرخه. فقط حرفا نه، همه ى اون موقعا كه خوب بوديم اصن.
صبحا كه بيدار مى شم ترجيح مى دم بميرم.
خودم شروع كردم دارو رو.
مى خوام فرار كنم از اينجا. هيچ كس حالمو متوجه
نمى شه. چون از قبلش هم نمى دونستن درون من چه خبر بوده. اما تو تقريبا مى دونستى. (تو كه دوست من بوديا- تا اون زمان كه آ اس پ رفتيم.)
خيلى سركوب شدم. اين يه قضيه ى احساسى صرف نبود. اعتماد به نفسم كم بود. حالا كمتر شد.
اجازه انتخاب به من داده نشد. به راحتى كنار گذاشته شدم . انگار اصن آدم حسابم نكرد.
و اينكه من واقعا دوستش داشتم. از اولش نه ها. ولى از يه جايى به بعد اون احتياطرو گذاشتم كنار و گفتم وقتى همه چى خوبه، چرا كه نه؟
به قولى همه او بود.
شايد سختىِ بيشترش واسه همين بود.
كه اونى كه دوسش داشتم منو كنار گذاشت.
كه همه ى آرزوهام فرو ريخت. و همه ى تصورات…
تصورم ازون يه چيزى تو مايه ى يه تكيه گاه بود كه داره منو مى بره بالا و بلند كه بشم منم مى تونم به يه درد اون بخورم. و از يه جايى به بعد دو تايى بريم جلو.
يكى بود كه سطح دغدغه اش فراتر از ٢٣ سال بود. همچنين طرز فكرش. همينا اصن باعث شد خوشم بياد.

اون ناراحت شد از اينكه من با يكى ديگه صحبت كردم ولى حتى اجازه نداد بگم كه چرا گفتم.
نگران بودم، نمى دونستم چى شده و چه جورى رفتار كنم براش خوبه. فك كردم شايد از دوستش بپرسم به ارتباطمون كمك كنه و اون بيشتر بدونه كه تو اين موقعيت چى درسته.وگرنه قصد اينكه نفر سومو دخالت بدم و بخواد بياد بره حرفى بزنه و اينا نداشتم.
خيلى هم بى سياست بودم. به خودشم همون حرف دلبرو گفته بودم كه ” من اولين بارمه ها، فك نكنى ازوناشم”.
ينى خيلى بلد نبودم. اونجورى رفتار كردم كه دلم مى خواس اگه من جاى اون بودم، اون باهام رفتار كنه.
اصراراى من از روى علاقه و نگرانى و اينكه حواسم بهش هست، بود. وگرنه نمى خواستم خراب كنم كه.
كاش برگرديم عقب، به اندازه ى شهريور.
اعتمادم از بين رفت. همش مى گم چه جورى مى شه آخه. همش باد هوا بود؟
٢١ روز عين عذاب گذشت. باورم نميشه خودم كه انقد شد.
هر روز دلم مى خواد زودتر شب بشه و بيام بخوابم. ولى اين عمر منه كه داره مى گذره.
همه ى كاراى محافظتى رم كردم به نوعى:))
شمارشو پاك كردم نبينم انلاين مى شه.
چتارو مرور نمى كنم. (ولى پاكشون نكردم)
آهنگارو گوش نمى دم.
امروز عروسك انگشتيه رو هم گذاشتم تو كشو جلو چشم نباشه.
سوارمو پاك كردم نبينم كجاس.
فقط مونده توييتر. يه چيزايى گاهى مى نويسه كه فك مى كنم با منه. شايدم با من نيس ولى بعضى وقتا انگار ربط دارن. اونم بايد نبينم.
اغراق نمى كنم ولى همه ى ساعت هاى بيدارى اين ٢١ روز تو فكرم بود. بعضى شب ها هم تو خواب.
تو مى گى من چى كار كنم؟ بيخيالش شم؟
ينى ديگه دوس نداره منو؟
آخه بهم گفته بود من هميشه بخندم. اين روزا كه اصن نخنديدم ناراحت نشده ينى؟

اگه همه چى تموم شده باشه خيلى غصه مى خورم.
كاش اون ازم مى خواست كه حرف بزنيم. و كاش دليل كار هاشو توضيح مى داد.
بعد هر دو با هم فكر مى كرديم ببينيم چه كنيم خوبه؟

-این رو امروز در آرشیو تلگرام خودم پیدا کردم. یعنی به اکانت خودم فرستاده بودمش. برای مخاطبی که هیچ وقت بهش فرستاده نشد. متعلق به یک سال و خورده‌ای‌ پیش.
ولی من امروز خوبم. یادآوری اون روزها، دیگر بیشتر از درد برایم تعجب‌آوره؛ که آیا این من بودم؟… –

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *