وای از آذر…

چند وقت بود نمی‌تونستم وارد صفحه‌ام بشم و در نوتم یادداشت کردم تا در اولین فرصت به ترتیب اینجا بنویسمشون. اما الان می‌خوام از امشب بنویسم. ۱۸ تا قرص خورده بود. من که رسیدم که ببریمش بیمارستان بهم نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت اما بی‌حرکت و شل افتاده بود رو مبل. امشب یکی از سخت‌ترین موقعیت‌های زندگیم بود. بالاخره حاضرش کردیم که ببریمش بیمارستان. چند ساعت قبل، اورژانس آمده بود خونه اما هر کاری کرده بودند بیدار نشده بود. انقدر کنار گردنش رو فشار داده بودن تا از درد بیدار بشه اما بازم نشده بود و حالا جای کبودی‌های اون فشارها باقی مونده‌بود. گفتن چون علائم حیاتیش سر جاشه، می‌تونیم نبریمش بیمارستان ولی وقتی بیدار شد اگه هذیون می‌گفت بیارینش بیمارستان. دو تا بیمارستان نزدیک خونشون رفتیم اما آخرش گفتن که باید برین لقمان. خلاصه که رفتیم اونجا دکتر گفت که خطر رفع شده دیگه حالا باید زمان بگذره و عوارض دارو بره و یه سری کارایی رو گفت که انجام بدیم. حدود ۵:۳۰ رسیدیم خونه‌شون. اومدیم تو اتاق و کمک کردم لباساشو دربیاره. باورم نمیشد این همون آدم باشه. انقد تحلیل رفته باشه این مدت… هر چند دقیقه هم همش می‌گف چقد کنار گردنم درد می‌کنه و از درد می‌پیچید به خودش و گریه می‌کرد. اون موقع که فقط من تو اتاق پیشش بودم گف مگه تو نگفتی ۴ تا ازینا بخورم می‌میرم؟ چرا نشد؟ و اشکاش سرازیر شد. بغلش کردم و گفتم آخه چرا؟ با هم درستش می‌کنیم. گف هیچی دیگه درست نمیشه. فقط سعی کردم خیلی شدید گریه نکنم. گفتم چرا میشه. با هم میشه. گف تو مراقب خودت باش. گفتم هردومون مراقب همیم اصن. تو هم مراقب من باش. منم مراقب تو.
حالم خوب نیست. حالم خیلی بده اصلن. امشب منو یاد اون روزهاییم انداخت که فک می‌کردم دنیا دیگه تموم شده و تنها چیزی که داشتم اشکام بود. اما اون روزا گذشت و حالا با جاهای کمرنگی که مونده هم، باز گذشته؛ من دارم ادامه می‌دم. کاش واقعن بتونیم با هم درستش کنیم. می‌دونم که اگه خودش بخواد میشه.

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *