رجوع – ۱

بابا امشب توی راه گرفته بود. اون همیشه حتی وقتی ما بداخلاقی می‌کنیم، می‌گه می‌خنده. اما امشب فرق داشت. توی این همه سال کمتر از ۵ بار دیدم اینجوری باشه. بهش گفتم چی شده؟ گف مشکلای شرکت هست مثلن. اختلاف نظرها توی خونه هم ممکنه باعثش باشه. گفتم ممکنه یعنی چی؟ خلاصه آخرش بعد از طفره رفتن و مقدمه چینی گفت که دو روز پیش تو دادگاه یه پدری رو دیده بود که می‌خواست برای ملاقات هفتگی دخترش که توی بیمارستان روانی بستری بود درخواست بده. اون دختر شوهر و بچه‌هاش رو کشته بوده و آخرش به دلیل تشخیص جنون تبرئه شده بوده. حالا پدرش تلاش می‌کرد اجازه‌ی ملاقات بگیره. اما اون مسئول اونجا گفته بابا دخترت که دیوونه‌است براش فرقی نمی‌کنه تو بری دیدنش یا نه. پدر هم اشک می‌ریخته که بالاخره دخترمه. و بابا هم با اون پدر گریه کرده و یک یادداشتی نوشته برای خودش…
رسیدیم خانه. بهش گفتم یادداشت رو میدی بخونم؟ گفت توی جیب پیرهنمه. رفتم برش داشتم و خوندم.
الان بعد از خوندن اون دارم می‌نویسم و احساس می‌کنم فرزند خوبی نبوده‌ام. دلم می‌خواد برم بغل بابا. آخه هنوز بیداره. داره کار می‌کنه. ساعت ۳:۲۳ صبحه. ولی یه خجالت بیجایی هست که نمیذاره برم (شرمندگی از بد بودنم به اضافه‌ی بزرگ شدنم.)
ولی هر طور شده باید برم…

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *